حكيم ابوالقاسم فردوسى
337
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ديد بر پايان كار خود انديشناك شد ، بر خويشتن پيچيد ، و از بدها به يزدان پناه برد منيژه به دو گفت دل شاد دار * همه كار نابوده را باد دار پرى چهرگان رود برداشتند * به شادى شب و روز بگذاشتند نگهبان كاخ از آن حال آگاه شد . از بيم جان نزد افراسياب رفت . و وى را خبر داد . شاه توران از شدت خشم بىخويشتن شد . ز ديده به رخ خون مژگان برُفت * برآشفت و اين داستان باز گفت كرا از پس پرده دختر بود * اگر تاج دارد بد اختر بود افراسياب از بسيارى درد و اندوه قراخان سالار را پيش خواند و گفت : در كار اين دختر ناپارسا چه تدبير كنم ؟ قراخان جواب داد : خويشتن به خشم مسپار اندكى درنگ كن و خود بنگر تا آنچه گفتهاند راست است يا نه ، از آنكه فرق است ز ديده تا شنيده . شاه توران گرسيوز را گفت : بنگر از ايران چه گزندها و بديها بر ما رسيد ، و چهها خواهيم ديد به گيتى كه را بُد چنين روز بد * غم شهر ايران و فرزندِ خود با گروهى از سواران ورزيده و چابك پيرامون و بام كاخ منيژه را حصار كن خود به كاخ او برو ، و اگر نامحرمى با او ديدى در بند كن و نزد من بياور . بردن گرسيوز بيژن را به پيش افراسياب گرسيوز بر در كاخ منيژه رفت . چنان كه شاه توران گفته بود از بالا و پايين ، آن را در حصار گرفت . در را بسته ديد و غلغل شادمانى شنيد . در اتاقى را كه آواى ساز و سرور و نوش از آن بر مىآمد شكست ، و به درون رفت . بيژن را كنار منيژه ، و سيصد پرستنده را در كار نبيد و رباب و سرود و سرور ديد . گرسيوز بلرزيد از خشم و پس بانگ كرد * كه اى خويش نشناس ناپاك مرد فتادى به چنگال شير ژيان * كجا برد خواهى تو جان از ميان بيژن از آن بدى كه روى نموده بر خود پيچيد ، و در دل گفت : چگونه با اين دشمن خنجر به دست ، برهنه تن و بىسلاح رزم سازم ؟ او